
آسمان مثل یک گل سرخ قرمز شده بود. توده های ابر به سمت جنوب در حال حرکت بودند.
دانه های درشت برف از ابر جدا می شدند و آرام به سمت زمین حرکت می کردند..
دانه برفی به شکل یک ستاره سفید از ابر جدا شد و با سرعت به سمت زمین سقوط کرد . انگار که عجله داشت زود به توده سفید تجمع برفها روی زمین برسه جهت باد اونو به سمت جنوب منحرفش کرد و با شدت با شیشه پنجره برخورد کرد و آب شد.
چراغ اتاق روشن بود از پشت شیشه بخار گرفته فقط سایه های محوی از اجسام داخل اتاق معلوم بود.
توی پارک پایین اپارتمان روی نیمکتی نشسته بود.که زیر یه درخت سرو بزرگ قرار داشت. فضای پارک تاریک بود . فقط یک نور کوچک قرمز بر روی لبهاش روشن می شد و بعد کم کم کمرنگ می شد. پک های عمیقی به سیگار میزد و بعد دهانش باز می شد و دود به همراه بخار در هوای سرد. پراکنده و محو می شد. یقه پالتوی پوستی که بر تنش بود رو تا زیر گردن باریکش بالا کشید. تو سراشیبی افکارش سر می خورد و همینطور پایین می رفت . به همه چی فکر میکرد. گذشته هاش درشت می شد و می خورد توی صورتش... خیال پردازی هایی از آینده اش پاکشون می کرد و همه چی تو ذهنش سفید می شد عین برفی که روی زمین پارک بود . گونه های استخونی رنگش از سرما قرمز شده بود . آخرین پک رو به سیگار زد . همزمان با دودی که از دهنش خارج می شد ته سیگار نیمه سوخته جلوی پاش افتاد.
سردش نبود. فکر کردن به گذشته آزارش می داد اما اون از این آزار لذت می برد . دهنش رو باز کرد حجم زیادی از هوای سرد وارد ریه هاش شدن و با سرعت به بیرون پرتاب شدند.
توی تخت خواب توی اتاقش دراز کشیده و هوای بیرون سرد بود. کنار خونه یک پارک کوچک بود که همیشه تاریک بود . چراغ اتاق رو روشن گذاشته بود که بتونه همه چی رو خوب ببینه . دود سیگار نیمه سوخته ای از توی زیر سیگاری که روی میز کنار تختش قرار داشت با رقص مار پیچ مانندی به دور نور لامپی که به سقف آویزون بود می چرخید. پتوی که روش بود مثل یک حجم سنگین به شکمش فشار می اورد.
احساس خفگی کرد دوست نداشت تو یک همچین وضعیتی باشه. به سختی پتو رو با پاهاش کنار زد.پاهاش و دراز کرد صدای ساییده شدن غضروف توی زانوش توی سکوت اتاق پیچید.
سعی کرد متمرکز باشه . صدای بارش برف شنیده میشد. لبخند مرده ای رو لباهاش کش اومد .
هیچ وقت تا الان دقت نکرده بود که بارش برف هم می تونه صدایی داشته باشه.
دستهاش روی سینه اش بودند و انگشتاش توی همدیگه قفل شده بودند . دوست داشت همه وقتی می خوان جسدش رو ببینن ژست عاشقانه و جالبی رو از جسدش ببینن . تمام لباساش بو عطر تندی می داد. یک گل گلایل با یک نامه زیر دستاش بود . نمی دونست چرا خوابش نمی بره الان دقیقا بیست و یک دقیقه بود که توی همچین وضعیتی دراز کشیده بود . دیگه کم کم حوصله اش داشت سر می رفت . پشیمون شده بود . نه از مردن از اینکه توی این وضعیت مسخره مجبور بود ثابت بمونه تا بمیره. هیچی به یادش نمی اومد . صفحه ذهنش سفید بود مثل رنگ دیوار اتاقش.
برای اینکه متمرکز تر بشه مجبور شد مثل زمانهای بچگی که خوابش نمی برد و گوسفندها رو می شمرد . توی ذهنش شروع به شمردن گوسفند بکنه. : یک .. دو .. سه.. چهار........
از روی نیمکت بلند شد شروع کرد به راه رفتن ... جای پاهاش رو برفها سریع با دونه های سفید پر می شد. راه می رفت و زیر لبش آواز می خوند . احساس سبکی می کرد . توی دعوای گذشته و آینده تو ذهنش نتیجه های خوبی گرفته بود . دوست داشت بعد از اینجا به یک مغازه اسباب بازی فروشی بره و یه عروسک خرس بزرگ برای پسرش بخره . چیزی که همیشه قولش رو بهش داده بود. می خواست همه چی رو از صفر شروع کنه . باید سر راهش یک دسته گلم برای زنش می خرید. این چند ماهه بد جوری اذیتش کرده بود . شنیده بود آدمهای موفق زنان موفقی رو در کنار خودشون داشتن . یک زمانی خیلی موفق بود . اما توی یک ماه همه چی رو از دست داده بود همش بخاطر غرور و یه دندگی خودش بود. گامهاش رو بلند بر می داشت . به در خروجی پارک که رسید ایستاد و نگاهی به پشت سرش کرد. جاده صاف برفی که با جای پاهای اون پر شده بود . نقطه نور ضعیفی از انتهای پارک به چشم می خورد که شاید برای یه خونه نزدیک به اونجا بود.. برگشت و به راهش ادامه داد دلش برای خونه اش زنش و بچه اش خیلی تنگ شده بود.
صدو سیزده ... صد و چهارده ......... صد و پانزده ..... همینطور داشت میشمرد اما ریتم شمردنش خیلی آرومتر شده بود .پلکهاش سنگین شده بودند . چشمهاش رو بست نور قرمز و سیاهی زیر پلکش پخش شد. براش خیلی جالب بود که می تونه مرگ رو به بازی بگیره یعنی احساس می کرد هر موقع که بخواد می تونه بمیره. اون برای به دنیا اومدنش هیچ حق انتخابی نداشت ولی حداقل برای مردنش می تونست حق انتخاب داشته باشه .
گردش خون توی شقیقه هاش رو حس می کرد. پاهاش بی حس شده بودن و نوک انگشتای پاهاش سوزن سوزن میشد . عجیب بود براش با اینکه گردش خونش کند شده و هوای بیرون هم سرد بود اما اصلا سردش نبود . اتفاقا خیلی گرمش شده بود. احساس میکرد پشت کمرش عرق کرد و الان تشکش خیس عرقه . کاش بعد مرگش جاش رو خیس نکنه چون شنیده بود ادمهای که میمرن کنترل ادرار رو دیگه ندارن . این فکر اذیتش می کرد که جسدش شکل بدی به خودش بگیره. توی نامه اش همه حرفهش رو زده بود مخاطب حرفهاش پسری بود که خیلی دوستش داشت ... داشت توی ذهنش تصور می کرد که بعد از مرگش بالا قبرش اون پسر چقدر پشیمونه و چقدر براش گریه میکنه . روحش میاد و بوسه بر روی لبهای پسر می زنه و پرواز می کنه میره به سمت بالا . پرواز کردن رو خیلی دوست داشت . هیجان کل وجودش رو گرفته بود. صدای طپش قلبش رو می شنید . دیگه داشت خسته میشد چرا نمی مرد چشمهاش رو باز کرد . خیلی سالم بود اصلا انگار نه انگار که نزدیک به بسیت تا قرص خواب آور رو با هم خورده بود . انرژی توی تمام و جودش بودند . صدای در شنیده شد و سکوت مرگبار اتاقش رو به هم زد.
صدای مادرش از پشت در شنیده میشد که صداش می زد بیاد و باهاشون شام بخوره
دیگه پاهاش بی حس نبودن . فقط یکم خوابش می اومد همین . چشماش رو بست کلافه شده بود همه نقشه هاش داشت بهم می خورد چرا نمی مرد... چرا؟
جرات این رو هم که جور دیگه ای خودش رو بکشه نداشت دوست نداشت مرگش همراه با خونریزی باشه ...
بدنش کاملا سالم بود از جاش بلند شد . جیغ زد . باز هم بلند تر از دفعه قبل جیغ زد
صدای جیغ آمبولانس توی خیابون بهمراه نور قرمزی که روی سقفش می چرخید توی فضای خیابون پخش شد .
جمعیت زیادی دور صحنه تصادف جمع شده بودند ماشین که شیشه جلوی آن شکسته بود مثل یک کشتی به گل نشسته وسط خیابون ایستاده بود جسدی که روی آن پارچه سفیدی انداخته بودند درکنار ماشین بود دانه های برف بر روی عروسک خرسی که به خون آغشته بود میخوردند و آب می شدن.
......................................................................................
برای عرفان ناصری عزیز دوستی که... رفقاتی به سفیدی و پاکی و زیبایی برف رو گلوله کرد و به سمتم پرتاب کرد
برای عرفان ناصری عزیز دوستی که... رفقاتی به سفیدی و پاکی و زیبایی برف رو گلوله کرد و به سمتم پرتاب کرد