۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه

تصویر



باد ابرهای سیاه را به سمت شرق می کشاند. و ابرها با تمام قدرت خودنمایی می کردند و سر و صدای زیادی به راه انداخته بودند. از میان ابرها جاده خاکی که به سمت شمال در امتداد بود همانند مار بلندی پیچ تاب به بدنش داده بود. در وسط جاده ماشین آبی رنگی با سرعت در حال حرکت در راستای خلاف مسیر جاده بود . برف پاکنها به سرعت قطراتی را که خود را با حرس و ولع تمام. به شیشه ماشین می چسباندند به این طرف و آن طرف شیشه پرتاب می کرد. چشمش به سختی مسیر رو به جلو را دنبال می کرد . صورت رنگ پریده اش بی حرکت. فقط تصویر روبرو را شکار می کرد. تمام عضلاتش منقبض شده بودند . بی اختیار پایش روی پدال گاز قفل شده بود و ماشین با سرعت و سر و صدای زیاد در حال حرکت بود. انگشتش به سمت کلید کنار پنجره حرکت کرد. شیشه های ماشین با سرعت رو به پایین حرکت کردند. احساس کرد اکسیژن تمام کالبدش را پر کرده . دهانش باز شد و با بازدم عمیق هر چه هوا درون شش هایش بود را به بیرون پرتاب کرد. احساس سوزشی در روی پیشانیش کرد . در آیینه ماشین خود را پیدا کرد . زخم زیر ابرویش سر باز کرده بود. خون تا رو لبانش در حال جاری شدن بود. در داشبورد باز شد چشمانش به جلو خیره بود و دستانش بر روی یک بر گ دستمال کاغذی مکث کرد. دستمال را روی زخم فشار داد . فشار خون را زیر رگهای سبزش احساس می کرد. اشک درون چشمانش گشت و حلقه شد. صدای فریاد با سرازیر شدن اشک روی گونه هایش یکی شد. رانندگی برایش سخت شده بود تصویر جلو وضوح و شفافیتش را از دست داده بود همه چیز را مات میدید . از دور درست در مقابل ماشین نقطه تار و سیاه رنگی را دید که بزرگتر و بزرگتر میشد....
توان کنترل مشاین را از دست داده بود . با تمام قوای که درونش مانده بود پایش را از روی گاز برداشت ....

ماشینی آبی رنگ پر سرو صدایی با سرعت زیاد و بوق ممتد از کنارش گذشت...
با تمام نیرو خود را به سمت کنار جاده پرت کرد. لاستیک های ماشین از روی یک چاله پر از آب رد شد...
تمام بدنش خیس و گلی شده بود. ماشین با سرعت دور شد. با یک دست چترش را و با دست دیگرش پالتوی پشمی که بر تن داشت را تکاند.
لحظه ای مکث کرد.انگشتانش بر روی کیسه ای که در دستانش بود محکم قفل شدند. دوباره به روبرو نگاه کرد . شروع کرد به راه رفتن. این مسیری بود که هرروز از محل کار تا خانه مجبور بود که پیاده روی کند. بعضی مواقع بصورت کاملا اتفاقی ماشینی پیدا می شد که تا نزدیکی خانه با آن برود . اما امروز بارانی کسی رقبت به نگهداشتن ماشین خود نداشت. .. نگاهش خیره بود .چشمان بی حالتی داشت. گونه های برجسته اش با قطرات باران خیس شده بودند. موهای قهوهای بلندی داشت. پالتوی خاکستریش را سه سال پیش به مناسبت سالگرد ازدواج از شوهرش هدیه گرفته بود . قد بلندی داشت و با این پالتو خیلی شکیل به نظرمی رسید . دامن کوتاهش با حرکت باد می رقصیدند. و چکمه های بلند سیاهش اندامش را زیبا نشان می دادند. بیست و هفت ساله بود و یک سال بود که متراکه کرده بود . ...

هوا داشت تاریک میشد باید سریعتر خود را به خانه می رساند . حاصل ازدواجش یک دختر بچه چهار ساله بود که بعلت بیماری عصبی که شوهر سابقش با آن درگیر بود دادگاه حضانت بچه را به او واگذار کرده بود و پدر کودک در یک بیمارستان اعصاب و روان تحت درمان بود. مدت نزدیک به دو سالی میشد که از پدر بچه خبری نبود.
صبحها در یک رستوران داخل شهر مشغول بکار میشد و بعد از ظهر کارش به اتمام می رسید و به خانه می آمد در تمام این مدتی که سر کار بود خواهر کوچکترش از دخترش مراقبت می کرد.
چراغهای خانه از دور روشن بودند . درب خانه را باز کرد . پالتو و چترش را از چوب رختی کنار در آویزان کرد.
خانه کوچکی بود با وسایل ارزان . اما با دقت و وسواس خاصی همه چیز درست در جای خودش قرار گرفته بود. در کیسه را باز کرد عروسکی را بیرون آورد . خانه ساکت بود شاید دختر و خواهرش خواب بودند. به سمت آشپزخانه رفت . کتری را پر آب کرد و بر روی شعل آبی رنگ گاز گذاشت. نگاهش بر روی نامه ای بر روی میز آشپزخانه خشک شد . نامه را خواند و ناگهان از دستش به زمین افتاد. می خواست با تمام قدرت به سمت اتاق دخترش بدود اما توانایی آن را نداشت انگار از چیزی که مطمئن نبود چیست می ترسید .
نبض اش تند می زد . دستش به سمت دستگیره در دراز شد دستانش میلرزید. دستگره در از دستانش گرم تر بودن . نفسش به شماره افتاده بود . از پشت در چند بار دخترش را صدا زد جوابی نشنید . می ترسید در را باز کند . کل نیرویی جسمش را بر روی دستش متمرکز کرد دستگیره را چرخاند...

ماشین آبی رنگ در کنار جاده متوقف شده بود .. مرد از ماشین پیاده شده بود و پیاده به سمت بیراهه کنار جاده در حال حرکت بود.. گامهایش را نامطمئن رو زمین می گذاشت . تلو تلو می خورد گوئی که مست باشد . از دستانش عروسک خرسی که به خون آغشته شده بود بر روی زمین افتاد . قطرات باران بر روی عروسک می خوردند و با خون روی آن یکی می شدند و به سمت زمین سر می خوردند ...

ابر ها ی مشکی پر رنگتر شدند و باران مثل سیلابی از آسمان بر زمین می ریخت.


۱ نظر: