دست سرد مادرش از توی دستهای کوچیکش جدا شد تو هوا تابی خورد و روی تخت افتاد.لرزه کوچیکی توی اندامش افتاده بود. .
چشمای مادر به منتها الیه راست رفت و سفیدی چشم ظاهر شد.
انگار که داشت یه جور مرموزی نگاش می کرد جوری که تا بحال تو حالت چشماش سراغ نداشت .
گوشش سوت می کشیدن . خون تو تمام صورتش دویده بود . گونه هاش قرمز شده بود. تمام اندامهای روی صورتش می لرزیدن. چند بار آروم اسم مادرش رو صدا زد.
سکوت کرد تا جوابی بشنوه . "بلند شو. مامان . تور جون من بلند شو. ادا در نیار.. بلند شو .الان وقتش نیست مامان.... مامان.. مامان" این جملات رو پشت سر هم دیگه تکرار می کرد. ...
صدای جیغ ممتدی لرزه بر اندام دیوارهای خونه انداخت ....
روز خاکسپاری برف شدیدی می بارید ... همه آداما لباس سیاه بر تن داشتن و برف سفید بود . سفید یکدست. .. . نگاهش مثل هوا سرد بود. یه لحظه هم چشماش رو از تابوت بر نمی داشت. هشت سال بود که با مادرش تنها توی یه امارت بزرگ بیرون شهر زندگی می کردن. .. از وقتی که یادش میومد مادرش از یه چیزی رنج می برد و همش در مورد مرگ صحبت می کرد. اینکه اگه یه روزی رفت زیاد گریه نکنه. درسش رو درست بخونه و آدم موفقی بشه. باعث آزار کسی نباشه و بی نهایت مراقب خودش باشه و اینکه بدونه تو سخترین شرایط مادرش کنارشه این حرفها و جملات مثل یه قطار . سریع از تونل حافظه اش رد می شدن تو تاریکی تونل گم می شدن...
به برفی که روی تابوت توی قبر نشسته بود خیره شده بود . باورش نمی شد که مادرش زیر اون برفا داخل اون اتاقک چوبیه... سه سال قبل به گفته مادرش . پدرش رو تو یه حادثه رانندگی از دست داده بود . اما جز چند تا تصویر گنگ چیز زیادی رو بخاطر نمی آورد. رگه های از اشک. گونه هاش رو خیس کرده بود . احساس گرمایی دور گردنش کرد. دستهای عموش بودند که مثل یه شالگردن عریض دور گردنش پیچیده بودن. نگاهش بر روی سنگ قبر بود و بدنش توسط عموش به سمت ماشین هدایت میشد.
ماشین آروم توی جاده به سمت خونه حرکت می کرد. سرش رو سینه شیشه ماشین بود و نگاهش مات... دائم طنین صدای مادرش تو گوشش می پیچید و حرفهای که زده بود...
برف همه جا رو سفید کرده بود هیچ چیز سیاهی اون اطراف دیده نمی شد.
درب اتاق باز شد. زن قد بلندی با چشمهای قهوای درشت و صورتی کشیده و اندامی بلند . با طماءنینه وارد اتاق شد ... لامپهای مهتابی به حالت نیم سوز خامش و و روشن می شدند. فضا را نور آبی احاطه کرده بود. زن لباس بلند سپیدی بر تن داشت با موهای سیاهی که همه را به حالت یک دست پشت سرش جمع کرده بود...
به سمت دستشویی حرکت کرد .. شیر آب گرم باز شد و دستان باریک و استخوانی زن زیر شیر آب بر روی یکدیگر کشیده می شدند....صدای شیر آب قطع شد درب دستشویی باز شد و زن با ماسکی که بر دهانش بود وارد اتاق شد . تختی در وسط اتاق قرار داشت و در کنار آن سینی که رویش وساییل جراحی بودند...
زن مشغول به کار شد . و جسد را با دقت کالبد شکافی می کرد ...تلفن دفتر زنگ خورد کاررا نیمه تمام رها کرده و به سمت تلفن رفت .
بر روی تخت جسدی بود که نصف صورت خود را از دست داده بود. ...
بر روی پرونده کنار جسد نوشته شده بود : جنسیت دختر سن تخمینی 8 سال ... آثاری از تجاوز جنسی بر روی او دیده می شود و به احتمال زیاد از بلندی به داخل دره سقوط کرده...
بیرون از دفتر. بارش برف قطع شده بود . و صدای زوزه گرگ از دور دست شنیده می شد....
مهراد 23/4/1388
برای بهروز عزیز. ملخی که بال عقاب داره ....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر