توصیف
زنگ در سه بار به صدا در آمد . سکوتی مرموز بر فضای خانه حکم فرما شد .
فضای اتاقش کوچک بود دیوار های اتاق به رنگ آبی نیلی بود . یک تخت چوبی رنگ و رو رفته که معلوم بود مدت زیادی است که رنگ نخورده در گوشه ای از اتاق قرار داشت . یک میز کهنه قهوه ای رنگ درست در کنار تخت بود . بخشی از سقف اتاق ترک برداشته و میله ای از آن بیرون زده بود . لباسها روی زمین پخش بودند . در جای خود غلتی زد دلش نمی خواست که از جایش بلند شود انگار ساعتها بود که نخوابیده بود .خمیازه ای ممتدی کشید.
به بدنش کش و غوسی داد گویی که می خواهد خستگی سه دهه زندگی خود را از تنش به بیرون پرتاب کند. هوایی مرده ای که در سینه اش حبس بودند از شش هایش فرار کردند و با تار های صوتی بر خورد کردند.صٌدای شبیه به ناله خرس از دهانش خارج شدو سکوت اتاق را در هم شکست . فقط صدای تیک تاک ساعت به گوش می رسید . لبخندی از روی سردرگمی ناخواسته بر روی لبانش ظاهر شد. دنداهای زرد و جرم گرفته خود را روی هم فشرد . نیم خیز از جای خود بلند شد . به اطراف نگاهی کرد دلش نمی خواست که بدن گرم خود را که در زیر لحاف قرار داشت وارد هوای سرد کند.اواسط ماه اکتبر بود . ساعت روی دیوار پنج و بسیت دقیقه صبح را نشان می داد. دستهایش را بر روی بالشت خود گذاشت و با تمام قدرت از جای خود به صورت ناگهانی جهشی کرد . ایستاده بود و از بالا اتاق خود را وارسی میکرد . از پنجره اتاق بیرون را نگاه کرد. همه جا تاریک و سفید بود . از دم و بازدمش بخاری بر روی شیشه نقش بست . و منظره بیرون محو شد . پرده اتاق را انداخت و به سمت در خروجی اتاق حرکت کرد . تلو تلو خوران خود را به در رساند در را باز کرد . سالنی کوچک و تاریک پیش روی او بود . وسایل خانه بسیار نامنظم و در هم ریخته در اطراف سالن پخش بودند . سردش شد و باز به اتاق برگشت خم شد و لحاف را از روی تخت برداشت آن را همانند یک شنل بر روی دوش خود پهن کرد دوباره وارد سالن شد . دستش به سمت کلید حرکت کرد و لحظه ای بعد اتاق تاریک با نور ضعیف زرد رنگی روشن شد.دیوارهای سالن یه صورت ناشیانه ای با یک کاغذ دیواری طرح دار که رو آن طرحی از یک گل بطه جقه بود پوشیده شده بود یک کاناپه سه نفره قدیمی در انتهای سالن قرار داشت با یک آباژور در کنار خود که ابهت خاصی به کاناپه قدیمی داده بود. در گوشه ای از اتاق تعدادی مجله بر روی یک میز تلفن قرار داشت . تنها چیزی که نسبت به تمام وسایل سالن فرق داشت شومینه ای بود با گچ بری منظم... روی گچ بری آن رنگ صورتی پاشیده بودند با هیزم های سرخ شده در آن و آتشی که درون شومینه شعله ور بود فضای با اصالتی را به سالن القا می کرد. به سمت در خروجی روانه شد ناگهان در وسط سالن جسم سردی را زیر پای خود لمس کرد پایش را بلند کرد و کم کم نور سالن با یک کاغذ گلاسه که بر روی آن طرحی شبیه طرح بدن یک زن بود برخورد کرد . با کف پای خود کاغذ را به سمت راست سر داد . به راهش ادامه داد . بیرون پوشیده از برف بود و دیگر آسمان ساکت شده بود و هیچ تلاشی برای ادامه بارش نداشت . انگار به خواب عمیقی فر رفته بود . نه بادی می وزید نه برفی می بارید . خانه در کنار جاده پوشیده از برف خیلی تنها بود . و تا شعاع کیلو مترها در اطراف خانه اثری از زندگی متمدن وجود نداشت. از انتهای جاده پر شیبی که از بالای تپه به سمت خانه روانه شده بود .خانه به شکل یک نقطه سیاه در دل سفیدی مشخص بود.جاده پرپیچ از بالای تپه شروع می شد و به سطح صافی ختم می شد که تا چشم کار می کرد این سطح صاف یک دست می نمود.درب خانه باز شد رگه ای از نور بر روی برفهای جلوی در افتاد و تا لب جاده ادامه داشت . سر خود را تا نیم تنه به بیرون آورد به اطراف نگاهی کرد. سایه سکوت بر همه محیط حکفرمایی می کرد. به زمین نگاه کرد . چند پاکت نارنجی رنگ که رو آنها برف اندکی نشسته بود جلوی در خانه افتاده بود . خم شد تا پاکتها را بردارد بخشی از لحاف از روی کتف چپ او رها شد و سوز با شدت خود را به پوست کتف او می کوبید . لرزی بر اندامش افتاد پاکتها را برداشت و درب را بست. هنوز از دهانش بخار خارج می شد و در هوای گرم خانه گم می شد. به سمت شومینه حرکت کرد و بر روی صندلی لهستانی که در جلوی شومینه قرار داشت نشست . پاکت را به زمین انداخت و دستانش را که از شدت سرمای بیرون قرمز شده بودند جلوی شومینه گرفت. به دستان خود خیره شد . گویی که تا کنون هیچ وقت آنها را با این دقت ندیده بود. رگهای دستش زمخت بودند و در زیر پوست نازک و زرد رنگش خود نمایی میکردند . انگشتان کشیده ای داشت با ناخن های بلند و نامرتب بخشی از ناخنهایش کوتاه تر از بقیه بود . همیشه عادت داشت ناخنهایش را بجود. پس گردنی محکمی خورد . اینقدر اون دست کثیفت رو تو دهنت نکن. این را مادرش بهش گفت . دفعه آخرت باشه. با گفتن چشم بغض خود را غورت داد . آرام به سمت اتاقش حرکت کرد . قد نسبتا کوتاهی داشت با چشمان بزرگ سیاه . بینی پهن و گوشتالوی خود را با گوشه آستینش پاک کرد. صدای سوت کتری که با تمام قدرت خود داشت محتویات درون خود را به بیرون پرتاب می کرد باعث شد تا پلک هایش را باز کند . نور ضعیف خورشید از لابلای شبکه های طوری پرده خانه خود را روی کف اتاق پخش
می کرد. شیر گاز را بست . یک فنجان چای به همراه دود سیگار وارد دهانش شدند. تنهایی را در وجود خود لمس می کرد . مدتها بود که با کسی به غیر از پستچی که هر ماه با دو پاکت به خانه می آمد و زود می رفت حرف نزده بود. بر روی صندلی کنار پنجره سالن نشست . چشمانش محو تماشای منظره بیرون بودند. احساس کرد که هوایی داخل سالن کم است . دچار تنگی نفس شده بود . به سختی پنجره چوبی را باز کرد و هوای تازه داخل سالن دوید.
کاش می توانست بر روی این برفها راه برود. بدود غلت بخورد. بر روی آنها شیرجه بزند. اما او سالها بود که پایش را بیرون از درب خانه نگذاشته بود.
همه چی از دانشگاه شروع شد . کاش جراتش رو داشت که به همه چی از جمله ترسش که مثل یک زالو به روحش چسبیده بود غلبه کنه .
کاش بیشتر التماس می کرد...کاش اصلا اون روز از اون کوچه رد نمی شد. چی می شد اگه همه چی رو می گفت... شاید بهتر بود می کشتنش تا ... اینها افکاری بود که به سرعت از روی جاده ذهنش رد می شدند و تو بیراهه خاطراتش گم می شدند.
هوا سرد شده بود شعله شومینه هم دیگه رمقی برای گرم کردن نداشت. پنجره را بست .
شروع کرد تو اتاق قدم زدن . باید راه میرفت . اونقدر که خون توی تمام بدنش بچرخه. تو بدنش احساس کرختی می کرد . نزدیک پونزده سال بود که اینجا بود .
به سمت آینه شکسته ای که در گوشه چپ سالن قرار داشت حرکت کرد. عکسش رو آیینه ظاهر شد . شروع کرد به برنداز کردن خودش. اونطوری هم که فکر میکرد پیر نشده. فقط دو تا چروک به زیر چشم سمت راستش اضافه شده بود . یک مقدارهم گونه هاش برجسته تر شده بودند و پوستش زردتر شده بود .
اما موهاش همنطور بلند و مشکی . هنوز مطمئن بود که زیباست. شانه جلوی آیینه رو برداشت. دندانه های شانه بر رو تارهای موی سیاه پر کلاغی رنگ و بلندش کشیده می شدند. زیر لب شروع به زمزه آهنگی که براش آشنا بودکرد. وفکر میکرد فقط یه باره که این آهنگ رو شنیده. حافظه خوبی داشت. آفرین .تو درسات خیلی سریع پیشرفت می کنی. جمله ای بود که معلم اش بهش گفت . بعد آروم وساییلش از رو میز جمع کرد و داخل کوله نارنجی رنگش ریخت . آروم به سمت درب حرکت کرد . خواست از کلاس بیرون بره که معلم دستش و رو شونه اش گذاشت.
یه سنجاق از جلوی آیینه برداشت و شروع کرد جمع کردن موهای بلندش و همه رو به شکل مرتبی پشت سرش جمع کرد. سنجاق لابلای چند تار موی ضخیم محکم شد.گردن کشیده و بلندی داشت که هر موقع موهاش رو می بست خودش رو نشون می داد. انگشت اشاره اش رو بالا آورد . پوست انگشتش که به خاطر سرما خشک شده بود شروع کرد به سر خوردن رو گردنش و تا شروع شیب سینه اش امتداد پیدا کرد . آیینه از صورتش خالی شد. داشت تو سالن به راه رفتن ادامه می داد. می خواست این انرژی که هر روز صبح توی وجودش بیدار میشه و در تمامی ذرات بدنش نفوذ میکنه رو به خواب عمیقی فرو ببره. یا شایدم می خواست برای همیشه از شرش خلاص شه. احساس کرد که دوست داره تو اتاق بچرخه . سرش رو بالا گرفت . سقف داشت مثل یه فرفره می چرخید و دائم به سرعتش اضافه می شد. چشماش و بست . همه جا تاریک شد. صدای جیغ خفه ای از گلوش در اومد. چشماش رو باز کرد تو جاش بود . صدای خرو پف مادر و خواهر بزرگترش از اتاق بغلی به گوش می رسید یه نفس عمیق کشید. احساس کرد که زیرش خیسه . ترسیده بود بازم جاش و خیس کرده بود .فقط آرزو می کرد که تاصبح خشک شه که مادرش نبینه. پتو رو کنار زد روی تشکش پر خون بود.
انگشتش رو سریع توی دهنش کرد. داغی ظرفی که رو اجاق بود روی انگشتش یه نقطه قرمز به وجود اورده بود . یک دستمال کهنه از روی میز ناهار خوری کوچیکی که وسط آشپز خونه بود برداشت و با هاش ظرف رو گرفت و تو سینک ظرفشوئی پرتش کرد . مقداری از سوپ از توی ظرف روی زمین ریخت . شیر آب رو باز کرد . صدای جلز و ولز با بخار همراه شدن. اشتها نداشت فقط از سر اجبار بود که چیزی می خورد. چون می دونست که آدم فقط یک هفته بدون آب وغذا زنده می مونه . از مرگ نمی ترسید. اما زندگی رو دوست داشت. نوک انگشتش هنوز گز گز می کرد . دلش می خواست به بیرون بره انگشتش و دستش رو و کل وجود رو با برف بپوشونه اما می ترسید. ترسی که پانزده سال بود با هاش زندگی میکرد . نفس می کشید . غذا می خورد . و می خوابید. بارها با این کابوس که بیرون ازخانه می کشنش از خواب پریده بود و تا صبح گوشه ای از اتاق کز می کرد. روزها براش کند شبها براش طولانی سپری می شدن.
به سمت اتاق حرکت کرد . لحظه ای بعد در اتاق. روبروی بوم نقاشی نشسته بود.
قلمو ی باریک روی انبوهی از رنگ مشکی رقصی کرد و بالا آمد و صورتش را بر روی بوم کشید. دستانش به نرمی بر روی بوم در حرکت بودند و می رقصیدند . انگار که ریتم خاصی را در ذهنش تداعی می کردند. رو بوم پرتره ناقصی از یک مرد با موهای جوگندمی و صورتی کشیده و پوستی سبزه رنگ در حال کامل شدن بود.
آهنگ شادی را در زیر لب زمزمه می کرد. صدای موزیک به اوج خود رسیده بود . نورهای زرد . قرمز. نارنجی و سبز در هوا می چرخیدند . نفس نفس زنان خود را به گوشه ای از بار رساند . دیگر توان ایستادن را در پاهای خود نمی دید با تمام سنگینی وزنش بر روی صندلی جلوی بار افتاد . همیشه خوب می رقصید. اما اینبار واقعا خسته بود. چند نفس عمیق کشید . گویی که دوباره انرژی خود را به دست بیاورد لیوان تکیلای که رو میز بود را برداشت. چند لحظه بعد لیوان خالی روی میز فرود آمد. سنگینی نگاهی را بر روی خودش احساس کرد سرش را بالا آورد.
پرتره دیگر داشت به اتمام می رسید . روشنی روز از تاریکی شب داشت شکست می خورد . ابرهای سیاه در دل آسمان آبی می چرخیدند . دانه برفی از ابر جدا شد و با سرعت به پایین آمده و آرام به شیشه خانه برخورد کرد و آب شد.
از جاییش بلند شد سیگاری که تا نزدیکی فیلترش روشن بود را در جا سیگاری له کرد . از کنار شومینه گذشت . پاکتهای نارنجی روی زمین کنار شومینه باز شده بودند. و چند کاغذ گلاسه و مقداری رنگ به همراه یک پاکت سیگار از آن بر روی زمین افتاده بودند. وارد اتاق شد. صدای تیک تاک. ساعت یازده شب را فریاد می زد. آرام لباسش را از تنش جدا کرد. اندامش هنوز زیبا می نمود. لباس پشمی گرمی را از روی زمین برداشت و بر تن کرد. بر روی تخت ولو شد. انگشتان دست و پایش را همزمان چند بار جمع و باز کرد تا کرختی حاصل از سرما از بدنش بیرون رود. پلکهایش سریع بسته شد. انگار که مجبور به خوابیدن است. مژه های بلندش درون هم فرو رفته بودند. نفسش به شماره افتاد.
از داخل کوچه ها صدای تیر اندازی شنیده می شد. با تمام وجودش می دوید. به انتهای کوچه پشت دانشگاهش نزدیک شد. پلاکاردی در دستانش بود که بروی آن نوشته بود : آزادی مطلق. صدای جیغ و فریاد با صدای تیر در هم آمیخته شده بود و هی بلند تر و بلندتر میشد. عقب عقب حرکت کرد. دیوار بن بست انتهای کوچه خود را به بدنش کوبید. چند نفر پلاکارد به دست از جلوی کوچه گذشتند و به خیابان اصلی فرار کردند . ترسیده بود و خود را زیر سایه دیوار بن بست پنهان کرده بود. چند نفر بدون پلاکارد وارد کوچه شدند . انگشتانش را بر روی دیوار می کشید. نفسش را در سینه حبس کرده بود . تمام قدرت و پتانسیلی که در وجودش بود را بکار انداخت و با تمام نیرو شروع به دویدن کرد .کتفش با یکی از آنها برخورد کرد و بر روی زمین افتاد . کتفش درد گرفت . جیغ کوتاهی کشید. بر روی زمین خود را می کشید . نمی دانست چرا توانایی اینکه بایستد را ندارد . از پشت ضربه ای را رو کمر خود احساس کرد. تمام عضلاتش منقبض شدند و تمام بدنش شروع کرد به لرزیدن. نبض شقیقه هایش را می شنید. همه جا تاریک شد. چمانش را باز کرد ساعت دو صبح را اعلام میکرد. به اطراف نگاهی کرد . چشمانش را بستند . همه چیز محو شد. صدای بارش برف از پشت پنجره به گوش می رسید. درب باز شد او ایستاده بود پارچه ای که به دور چشمانش بسته بودند به قدری سفت بود که احساس میکرد پارچه اجازه رسیدن خون به چشمانش را نمی دهد و هر لحظه کور می شود. کف پایش می سوخت. بدنش سرد شده بود و هوا با بدنش تماس مستقیم داشت. او لخت بود. چشمانش را باز کرد سردش شده بود ملافه را محکم دور خو پیچید. نگاهش بر روی ثانیه شمار ساعت دیواری قفل شده بود.ضربه محکمی را بر روی کپل خود احساس کرد . صدای خنده همه جای سالنی که تو اون را پر کرده بود. بوی تند عرق در فضا پیچیده بود. احساس برخورد گرمی با بدنش کرد جیغ کشید . خود را به عقب سر داد دست و پایش بسته شده بودند . ضربه ای با صورتش برخورد کرد . صدای سوت باد در فضای اتاقش می پیچید. حس کرد که انگشتان پایش بی حس هستند. روی پیشانی خود سنگینی جسم سرد فلزی را لمس می کرد. صدای خنده مردها بیشتر می شد. پاهایش از هم باز بودند بر رو لبانش گرمایی را احساس کرد جسم گرمی از لای پاهایش درونش شد . سوخت . جیغ کشید. صدای خنده با صدای سیلی که بر رو صورتش خورد هم آغوش شد.همه بدنش بجز خط اشکی که بر روی گونه اش جاری بود بی حس بی حس بودند.
پارچه از روی چشمانش برداشته شد نور خورشید پشت پلک هایش را گرم میکرد . آرام چشمانش را باز کرد .نور خورشید شلاقی بر روی مردمک سیاه چشمانش زد.همه چیز را تار میدید چند لحظه بعد وضوح اشیا را دریافت.
در وسط خیابان بود. نمی دانست کجاست . اندامش عریان بودند. هیچکس در خیابان نبود.
چند روز بعد در دادگاه به جرم دزدی از بانک .آشوب. رعایت نکردن حقوق شهروندی و قتل سه نفر به منطقه دوری تبعید شد.
کاش به یاد می آورد که چه کسی را کشته بود. کاش در دادگاه می توانست دهانش را باز کند و کلمه ای از آن شب به بیرون پرتاب کند. کاش ....
چشمانش باز شد . فضای سکوت روی کل اتاق نشسته بود. ساعت پنج و پانزده دقیقه را نشان میداد....
(17/4/88) مهراد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر