تقاطع
پشت پنجره قطرات باران بر روی شیشه می خوردند . فضای اتاق تاریک بود و فقط رگه ای از نور آبی و سفیدی که از تلویزیون بیرون می آمد بر روی صورت مرد می خورد .
چشمانش خیره به صفحه تلویزیون بود . زیر پلکهایش می لرزید . مردمک قهوه ای چشمانش بی حرکت و ثابت در یک نقطه ایستاده بود . گویی که با چشمان باز به خواب عمیقی فرو رفته باشد.
صفحه تلویزیون نمایشی از یک خبر به صورت زنده را پخش می کرد. که در آن تصاویری از لاشه های سوخته یک هواپیما که بعلت نامعلومی در آسمان منفجر شده بود و خرده قطعه هایش بر روی زمین افتاده بودند را نشان می داد. ماشین های پلیس و آتش نشانی با نورهای آبی و قرمز که به اطراف پخش می کردند در آنجا به تعداد زیاد دیده می شد اما اثری از آمبولانس نبود .
صدای بلند آژیر چند ماشین آتش نشانی که با سرعت از خیابان رد شدند در فضای اتاق پیچید ..
پلک هایش را بر روی هم فشرد. مژه هایش در هم گره خوردند.
همه جا تاریک بود. صدای ضعیفی از تلویزیون پخش می شد که در آن گوینده خبر
درباره حادثه امروز توضیح می داد و گفت که آمار کشته شدگان نزدیک به صد و پنجاه نفر می باشد . مسیر هواپیما به سمت ارمنستان بوده و تعدادی از ورزشکاران رزمی و جودو نیز درون آن هواپیما بودند.... جعبه سیاه هواپیما هنوز پیدا نشده و.......
کم کم صدای گوینده خبر در ذهنش گم شد و جایش را به چند تصویر نامعلوم که از ذهنش به سرعت عبور می کردند داد.
صدای زنگ تلفن با شدت خود را به تصاویر گنگ درون ذهنش کوبید و تصاویر محو شدن..
توان بلند شدن از روی مبل جلوی تلویزیون را نداشت . و هیچ تلاشی هم برای این کار نمی کرد. مسخ شده صفحه آبی و سفید ربرو بود .
بعد از چند بار زنگ خوردن ....تلفن بر روی پیغام گیر می رود و صدای زن میانسالی از درون تلفن در سکوت فضای اتاق راه می رود...
__ بیبن من نمی دونم چجوری بهت بگم فقط با تمام وجودم می گم متا سفم معذرت می خوام....یه اتفاق بود.... اصلا نمی دونم چی شد... یهو تو راه پنچر کردم .. توی این بارون کوفتی ام یه تاکسی پیدا نمی شه باهاش بیام .... امیدوارم تو منتظر من نمونده باشی و رفته باشی ....... من الان تو این تقاطع.... تقاطع گه.... چنده؟؟؟ آهان تقاطع صدو یازده ام فاصله ای زیادی با خونه ات دارم ... تو رو خدا منو ببخش تو سفر بعدی جبران میکنم ... فقط ای کاش تو.............
مهلت پیغام تمام شده بود و صدای بوقهای مقطع تلفن بر روی افکارش مثل یک پتک فرود می آمد...
چشمانش هنوز خیره به صفحه بود .... قطره اشکی دور سفیدی چشمش گشت و از روی گونه اش پایین آمد بر روی پلکهای زیر چشم لرزانش مکثی کرد و باز به راه خود ادامه داد و قتی به انتهای صورتش رسید با تمام وجود خود را به پایین پرتاب کرد و بر روی بخشی از کاغذ بیلط هواپیمایی افتاد که توی دستان مرد خشک شده بود...
صورت مرد بی رنگ و بی حرکت تلویزیون را نگاه می کرد و رد خط اشکی بر روی صورتش خشک شده بود...
قطرات باران با ریتمی شبیه به ریتم مارش خود را به شیشه می کوبیدند.....
مهراد 25/4/88


