۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

تهی



آسمان مثل یک گل سرخ قرمز شده بود. توده های ابر به سمت جنوب در حال حرکت بودند.
دانه های درشت برف از ابر جدا می شدند و آرام به سمت زمین حرکت می کردند..

دانه برفی به شکل یک ستاره سفید از ابر جدا شد و با سرعت به سمت زمین سقوط کرد . انگار که عجله داشت زود به توده سفید تجمع برفها روی زمین برسه جهت باد اونو به سمت جنوب منحرفش کرد و با شدت با شیشه پنجره برخورد کرد و آب شد.
چراغ اتاق روشن بود از پشت شیشه بخار گرفته فقط سایه های محوی از اجسام داخل اتاق معلوم بود.
توی پارک پایین اپارتمان روی نیمکتی نشسته بود.که زیر یه درخت سرو بزرگ قرار داشت. فضای پارک تاریک بود . فقط یک نور کوچک قرمز بر روی لبهاش روشن می شد و بعد کم کم کمرنگ می شد. پک های عمیقی به سیگار میزد و بعد دهانش باز می شد و دود به همراه بخار در هوای سرد. پراکنده و محو می شد. یقه پالتوی پوستی که بر تنش بود رو تا زیر گردن باریکش بالا کشید. تو سراشیبی افکارش سر می خورد و همینطور پایین می رفت . به همه چی فکر میکرد. گذشته هاش درشت می شد و می خورد توی صورتش... خیال پردازی هایی از آینده اش پاکشون می کرد و همه چی تو ذهنش سفید می شد عین برفی که روی زمین پارک بود . گونه های استخونی رنگش از سرما قرمز شده بود . آخرین پک رو به سیگار زد . همزمان با دودی که از دهنش خارج می شد ته سیگار نیمه سوخته جلوی پاش افتاد.
سردش نبود. فکر کردن به گذشته آزارش می داد اما اون از این آزار لذت می برد . دهنش رو باز کرد حجم زیادی از هوای سرد وارد ریه هاش شدن و با سرعت به بیرون پرتاب شدند.



توی تخت خواب توی اتاقش دراز کشیده و هوای بیرون سرد بود. کنار خونه یک پارک کوچک بود که همیشه تاریک بود . چراغ اتاق رو روشن گذاشته بود که بتونه همه چی رو خوب ببینه . دود سیگار نیمه سوخته ای از توی زیر سیگاری که روی میز کنار تختش قرار داشت با رقص مار پیچ مانندی به دور نور لامپی که به سقف آویزون بود می چرخید. پتوی که روش بود مثل یک حجم سنگین به شکمش فشار می اورد.
احساس خفگی کرد دوست نداشت تو یک همچین وضعیتی باشه. به سختی پتو رو با پاهاش کنار زد.پاهاش و دراز کرد صدای ساییده شدن غضروف توی زانوش توی سکوت اتاق پیچید.
سعی کرد متمرکز باشه . صدای بارش برف شنیده میشد. لبخند مرده ای رو لباهاش کش اومد .
هیچ وقت تا الان دقت نکرده بود که بارش برف هم می تونه صدایی داشته باشه.
دستهاش روی سینه اش بودند و انگشتاش توی همدیگه قفل شده بودند . دوست داشت همه وقتی می خوان جسدش رو ببینن ژست عاشقانه و جالبی رو از جسدش ببینن . تمام لباساش بو عطر تندی می داد. یک گل گلایل با یک نامه زیر دستاش بود . نمی دونست چرا خوابش نمی بره الان دقیقا بیست و یک دقیقه بود که توی همچین وضعیتی دراز کشیده بود . دیگه کم کم حوصله اش داشت سر می رفت . پشیمون شده بود . نه از مردن از اینکه توی این وضعیت مسخره مجبور بود ثابت بمونه تا بمیره. هیچی به یادش نمی اومد . صفحه ذهنش سفید بود مثل رنگ دیوار اتاقش.
برای اینکه متمرکز تر بشه مجبور شد مثل زمانهای بچگی که خوابش نمی برد و گوسفندها رو می شمرد . توی ذهنش شروع به شمردن گوسفند بکنه. : یک .. دو .. سه.. چهار........

از روی نیمکت بلند شد شروع کرد به راه رفتن ... جای پاهاش رو برفها سریع با دونه های سفید پر می شد. راه می رفت و زیر لبش آواز می خوند . احساس سبکی می کرد . توی دعوای گذشته و آینده تو ذهنش نتیجه های خوبی گرفته بود . دوست داشت بعد از اینجا به یک مغازه اسباب بازی فروشی بره و یه عروسک خرس بزرگ برای پسرش بخره . چیزی که همیشه قولش رو بهش داده بود. می خواست همه چی رو از صفر شروع کنه . باید سر راهش یک دسته گلم برای زنش می خرید. این چند ماهه بد جوری اذیتش کرده بود . شنیده بود آدمهای موفق زنان موفقی رو در کنار خودشون داشتن . یک زمانی خیلی موفق بود . اما توی یک ماه همه چی رو از دست داده بود همش بخاطر غرور و یه دندگی خودش بود. گامهاش رو بلند بر می داشت . به در خروجی پارک که رسید ایستاد و نگاهی به پشت سرش کرد. جاده صاف برفی که با جای پاهای اون پر شده بود . نقطه نور ضعیفی از انتهای پارک به چشم می خورد که شاید برای یه خونه نزدیک به اونجا بود.. برگشت و به راهش ادامه داد دلش برای خونه اش زنش و بچه اش خیلی تنگ شده بود.

صدو سیزده ... صد و چهارده ......... صد و پانزده ..... همینطور داشت میشمرد اما ریتم شمردنش خیلی آرومتر شده بود .پلکهاش سنگین شده بودند . چشمهاش رو بست نور قرمز و سیاهی زیر پلکش پخش شد. براش خیلی جالب بود که می تونه مرگ رو به بازی بگیره یعنی احساس می کرد هر موقع که بخواد می تونه بمیره. اون برای به دنیا اومدنش هیچ حق انتخابی نداشت ولی حداقل برای مردنش می تونست حق انتخاب داشته باشه .
گردش خون توی شقیقه هاش رو حس می کرد. پاهاش بی حس شده بودن و نوک انگشتای پاهاش سوزن سوزن میشد . عجیب بود براش با اینکه گردش خونش کند شده و هوای بیرون هم سرد بود اما اصلا سردش نبود . اتفاقا خیلی گرمش شده بود. احساس میکرد پشت کمرش عرق کرد و الان تشکش خیس عرقه . کاش بعد مرگش جاش رو خیس نکنه چون شنیده بود ادمهای که میمرن کنترل ادرار رو دیگه ندارن . این فکر اذیتش می کرد که جسدش شکل بدی به خودش بگیره. توی نامه اش همه حرفهش رو زده بود مخاطب حرفهاش پسری بود که خیلی دوستش داشت ... داشت توی ذهنش تصور می کرد که بعد از مرگش بالا قبرش اون پسر چقدر پشیمونه و چقدر براش گریه میکنه . روحش میاد و بوسه بر روی لبهای پسر می زنه و پرواز می کنه میره به سمت بالا . پرواز کردن رو خیلی دوست داشت . هیجان کل وجودش رو گرفته بود. صدای طپش قلبش رو می شنید . دیگه داشت خسته میشد چرا نمی مرد چشمهاش رو باز کرد . خیلی سالم بود اصلا انگار نه انگار که نزدیک به بسیت تا قرص خواب آور رو با هم خورده بود . انرژی توی تمام و جودش بودند . صدای در شنیده شد و سکوت مرگبار اتاقش رو به هم زد.
صدای مادرش از پشت در شنیده میشد که صداش می زد بیاد و باهاشون شام بخوره
دیگه پاهاش بی حس نبودن . فقط یکم خوابش می اومد همین . چشماش رو بست کلافه شده بود همه نقشه هاش داشت بهم می خورد چرا نمی مرد... چرا؟
جرات این رو هم که جور دیگه ای خودش رو بکشه نداشت دوست نداشت مرگش همراه با خونریزی باشه ...
بدنش کاملا سالم بود از جاش بلند شد . جیغ زد . باز هم بلند تر از دفعه قبل جیغ زد


صدای جیغ آمبولانس توی خیابون بهمراه نور قرمزی که روی سقفش می چرخید توی فضای خیابون پخش شد .
جمعیت زیادی دور صحنه تصادف جمع شده بودند ماشین که شیشه جلوی آن شکسته بود مثل یک کشتی به گل نشسته وسط خیابون ایستاده بود جسدی که روی آن پارچه سفیدی انداخته بودند درکنار ماشین بود دانه های برف بر روی عروسک خرسی که به خون آغشته بود میخوردند و آب می شدن.
......................................................................................

برای عرفان ناصری عزیز دوستی که... رفقاتی به سفیدی و پاکی و زیبایی برف رو گلوله کرد و به سمتم پرتاب کرد


۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه

تقاطع


تقاطع


پشت پنجره قطرات باران بر روی شیشه می خوردند . فضای اتاق تاریک بود و فقط رگه ای از نور آبی و سفیدی که از تلویزیون بیرون می آمد بر روی صورت مرد می خورد .
چشمانش خیره به صفحه تلویزیون بود . زیر پلکهایش می لرزید . مردمک قهوه ای چشمانش بی حرکت و ثابت در یک نقطه ایستاده بود . گویی که با چشمان باز به خواب عمیقی فرو رفته باشد.
صفحه تلویزیون نمایشی از یک خبر به صورت زنده را پخش می کرد. که در آن تصاویری از لاشه های سوخته یک هواپیما که بعلت نامعلومی در آسمان منفجر شده بود و خرده قطعه هایش بر روی زمین افتاده بودند را نشان می داد. ماشین های پلیس و آتش نشانی با نورهای آبی و قرمز که به اطراف پخش می کردند در آنجا به تعداد زیاد دیده می شد اما اثری از آمبولانس نبود .
صدای بلند آژیر چند ماشین آتش نشانی که با سرعت از خیابان رد شدند در فضای اتاق پیچید ..
پلک هایش را بر روی هم فشرد. مژه هایش در هم گره خوردند.
همه جا تاریک بود. صدای ضعیفی از تلویزیون پخش می شد که در آن گوینده خبر
درباره حادثه امروز توضیح می داد و گفت که آمار کشته شدگان نزدیک به صد و پنجاه نفر می باشد . مسیر هواپیما به سمت ارمنستان بوده و تعدادی از ورزشکاران رزمی و جودو نیز درون آن هواپیما بودند.... جعبه سیاه هواپیما هنوز پیدا نشده و.......
کم کم صدای گوینده خبر در ذهنش گم شد و جایش را به چند تصویر نامعلوم که از ذهنش به سرعت عبور می کردند داد.
صدای زنگ تلفن با شدت خود را به تصاویر گنگ درون ذهنش کوبید و تصاویر محو شدن..
توان بلند شدن از روی مبل جلوی تلویزیون را نداشت . و هیچ تلاشی هم برای این کار نمی کرد. مسخ شده صفحه آبی و سفید ربرو بود .
بعد از چند بار زنگ خوردن ....تلفن بر روی پیغام گیر می رود و صدای زن میانسالی از درون تلفن در سکوت فضای اتاق راه می رود...


__ بیبن من نمی دونم چجوری بهت بگم فقط با تمام وجودم می گم متا سفم معذرت می خوام....یه اتفاق بود.... اصلا نمی دونم چی شد... یهو تو راه پنچر کردم .. توی این بارون کوفتی ام یه تاکسی پیدا نمی شه باهاش بیام .... امیدوارم تو منتظر من نمونده باشی و رفته باشی ....... من الان تو این تقاطع.... تقاطع گه.... چنده؟؟؟ آهان تقاطع صدو یازده ام فاصله ای زیادی با خونه ات دارم ... تو رو خدا منو ببخش تو سفر بعدی جبران میکنم ... فقط ای کاش تو.............

مهلت پیغام تمام شده بود و صدای بوقهای مقطع تلفن بر روی افکارش مثل یک پتک فرود می آمد...
چشمانش هنوز خیره به صفحه بود .... قطره اشکی دور سفیدی چشمش گشت و از روی گونه اش پایین آمد بر روی پلکهای زیر چشم لرزانش مکثی کرد و باز به راه خود ادامه داد و قتی به انتهای صورتش رسید با تمام وجود خود را به پایین پرتاب کرد و بر روی بخشی از کاغذ بیلط هواپیمایی افتاد که توی دستان مرد خشک شده بود...
صورت مرد بی رنگ و بی حرکت تلویزیون را نگاه می کرد و رد خط اشکی بر روی صورتش خشک شده بود...

قطرات باران با ریتمی شبیه به ریتم مارش خود را به شیشه می کوبیدند.....


مهراد 25/4/88

۱۳۸۸ تیر ۲۰, شنبه

تودیع

دست سرد مادرش از توی دستهای کوچیکش جدا شد تو هوا تابی خورد و روی تخت افتاد.
لرزه کوچیکی توی اندامش افتاده بود. .
چشمای مادر به منتها الیه راست رفت و سفیدی چشم ظاهر شد.
انگار که داشت یه جور مرموزی نگاش می کرد جوری که تا بحال تو حالت چشماش سراغ نداشت .
گوشش سوت می کشیدن . خون تو تمام صورتش دویده بود . گونه هاش قرمز شده بود. تمام اندامهای روی صورتش می لرزیدن. چند بار آروم اسم مادرش رو صدا زد.
سکوت کرد تا جوابی بشنوه . "بلند شو. مامان . تور جون من بلند شو. ادا در نیار.. بلند شو .الان وقتش نیست مامان.... مامان.. مامان" این جملات رو پشت سر هم دیگه تکرار می کرد. ...
صدای جیغ ممتدی لرزه بر اندام دیوارهای خونه انداخت ....

روز خاکسپاری برف شدیدی می بارید ... همه آداما لباس سیاه بر تن داشتن و برف سفید بود . سفید یکدست. .. . نگاهش مثل هوا سرد بود. یه لحظه هم چشماش رو از تابوت بر نمی داشت. هشت سال بود که با مادرش تنها توی یه امارت بزرگ بیرون شهر زندگی می کردن. .. از وقتی که یادش میومد مادرش از یه چیزی رنج می برد و همش در مورد مرگ صحبت می کرد. اینکه اگه یه روزی رفت زیاد گریه نکنه. درسش رو درست بخونه و آدم موفقی بشه. باعث آزار کسی نباشه و بی نهایت مراقب خودش باشه و اینکه بدونه تو سخترین شرایط مادرش کنارشه این حرفها و جملات مثل یه قطار . سریع از تونل حافظه اش رد می شدن تو تاریکی تونل گم می شدن...

به برفی که روی تابوت توی قبر نشسته بود خیره شده بود . باورش نمی شد که مادرش زیر اون برفا داخل اون اتاقک چوبیه... سه سال قبل به گفته مادرش . پدرش رو تو یه حادثه رانندگی از دست داده بود . اما جز چند تا تصویر گنگ چیز زیادی رو بخاطر نمی آورد. رگه های از اشک. گونه هاش رو خیس کرده بود . احساس گرمایی دور گردنش کرد. دستهای عموش بودند که مثل یه شالگردن عریض دور گردنش پیچیده بودن. نگاهش بر روی سنگ قبر بود و بدنش توسط عموش به سمت ماشین هدایت میشد.
ماشین آروم توی جاده به سمت خونه حرکت می کرد. سرش رو سینه شیشه ماشین بود و نگاهش مات... دائم طنین صدای مادرش تو گوشش می پیچید و حرفهای که زده بود...
برف همه جا رو سفید کرده بود هیچ چیز سیاهی اون اطراف دیده نمی شد.

درب اتاق باز شد. زن قد بلندی با چشمهای قهوای درشت و صورتی کشیده و اندامی بلند . با طماءنینه وارد اتاق شد ... لامپهای مهتابی به حالت نیم سوز خامش و و روشن می شدند. فضا را نور آبی احاطه کرده بود. زن لباس بلند سپیدی بر تن داشت با موهای سیاهی که همه را به حالت یک دست پشت سرش جمع کرده بود...
به سمت دستشویی حرکت کرد .. شیر آب گرم باز شد و دستان باریک و استخوانی زن زیر شیر آب بر روی یکدیگر کشیده می شدند....صدای شیر آب قطع شد درب دستشویی باز شد و زن با ماسکی که بر دهانش بود وارد اتاق شد . تختی در وسط اتاق قرار داشت و در کنار آن سینی که رویش وساییل جراحی بودند...

زن مشغول به کار شد . و جسد را با دقت کالبد شکافی می کرد ...تلفن دفتر زنگ خورد کاررا نیمه تمام رها کرده و به سمت تلفن رفت .
بر روی تخت جسدی بود که نصف صورت خود را از دست داده بود. ...
بر روی پرونده کنار جسد نوشته شده بود : جنسیت دختر سن تخمینی 8 سال ... آثاری از تجاوز جنسی بر روی او دیده می شود و به احتمال زیاد از بلندی به داخل دره سقوط کرده...

بیرون از دفتر. بارش برف قطع شده بود . و صدای زوزه گرگ از دور دست شنیده می شد....

مهراد 23/4/1388
برای بهروز عزیز. ملخی که بال عقاب داره ....




۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه

تصویر



باد ابرهای سیاه را به سمت شرق می کشاند. و ابرها با تمام قدرت خودنمایی می کردند و سر و صدای زیادی به راه انداخته بودند. از میان ابرها جاده خاکی که به سمت شمال در امتداد بود همانند مار بلندی پیچ تاب به بدنش داده بود. در وسط جاده ماشین آبی رنگی با سرعت در حال حرکت در راستای خلاف مسیر جاده بود . برف پاکنها به سرعت قطراتی را که خود را با حرس و ولع تمام. به شیشه ماشین می چسباندند به این طرف و آن طرف شیشه پرتاب می کرد. چشمش به سختی مسیر رو به جلو را دنبال می کرد . صورت رنگ پریده اش بی حرکت. فقط تصویر روبرو را شکار می کرد. تمام عضلاتش منقبض شده بودند . بی اختیار پایش روی پدال گاز قفل شده بود و ماشین با سرعت و سر و صدای زیاد در حال حرکت بود. انگشتش به سمت کلید کنار پنجره حرکت کرد. شیشه های ماشین با سرعت رو به پایین حرکت کردند. احساس کرد اکسیژن تمام کالبدش را پر کرده . دهانش باز شد و با بازدم عمیق هر چه هوا درون شش هایش بود را به بیرون پرتاب کرد. احساس سوزشی در روی پیشانیش کرد . در آیینه ماشین خود را پیدا کرد . زخم زیر ابرویش سر باز کرده بود. خون تا رو لبانش در حال جاری شدن بود. در داشبورد باز شد چشمانش به جلو خیره بود و دستانش بر روی یک بر گ دستمال کاغذی مکث کرد. دستمال را روی زخم فشار داد . فشار خون را زیر رگهای سبزش احساس می کرد. اشک درون چشمانش گشت و حلقه شد. صدای فریاد با سرازیر شدن اشک روی گونه هایش یکی شد. رانندگی برایش سخت شده بود تصویر جلو وضوح و شفافیتش را از دست داده بود همه چیز را مات میدید . از دور درست در مقابل ماشین نقطه تار و سیاه رنگی را دید که بزرگتر و بزرگتر میشد....
توان کنترل مشاین را از دست داده بود . با تمام قوای که درونش مانده بود پایش را از روی گاز برداشت ....

ماشینی آبی رنگ پر سرو صدایی با سرعت زیاد و بوق ممتد از کنارش گذشت...
با تمام نیرو خود را به سمت کنار جاده پرت کرد. لاستیک های ماشین از روی یک چاله پر از آب رد شد...
تمام بدنش خیس و گلی شده بود. ماشین با سرعت دور شد. با یک دست چترش را و با دست دیگرش پالتوی پشمی که بر تن داشت را تکاند.
لحظه ای مکث کرد.انگشتانش بر روی کیسه ای که در دستانش بود محکم قفل شدند. دوباره به روبرو نگاه کرد . شروع کرد به راه رفتن. این مسیری بود که هرروز از محل کار تا خانه مجبور بود که پیاده روی کند. بعضی مواقع بصورت کاملا اتفاقی ماشینی پیدا می شد که تا نزدیکی خانه با آن برود . اما امروز بارانی کسی رقبت به نگهداشتن ماشین خود نداشت. .. نگاهش خیره بود .چشمان بی حالتی داشت. گونه های برجسته اش با قطرات باران خیس شده بودند. موهای قهوهای بلندی داشت. پالتوی خاکستریش را سه سال پیش به مناسبت سالگرد ازدواج از شوهرش هدیه گرفته بود . قد بلندی داشت و با این پالتو خیلی شکیل به نظرمی رسید . دامن کوتاهش با حرکت باد می رقصیدند. و چکمه های بلند سیاهش اندامش را زیبا نشان می دادند. بیست و هفت ساله بود و یک سال بود که متراکه کرده بود . ...

هوا داشت تاریک میشد باید سریعتر خود را به خانه می رساند . حاصل ازدواجش یک دختر بچه چهار ساله بود که بعلت بیماری عصبی که شوهر سابقش با آن درگیر بود دادگاه حضانت بچه را به او واگذار کرده بود و پدر کودک در یک بیمارستان اعصاب و روان تحت درمان بود. مدت نزدیک به دو سالی میشد که از پدر بچه خبری نبود.
صبحها در یک رستوران داخل شهر مشغول بکار میشد و بعد از ظهر کارش به اتمام می رسید و به خانه می آمد در تمام این مدتی که سر کار بود خواهر کوچکترش از دخترش مراقبت می کرد.
چراغهای خانه از دور روشن بودند . درب خانه را باز کرد . پالتو و چترش را از چوب رختی کنار در آویزان کرد.
خانه کوچکی بود با وسایل ارزان . اما با دقت و وسواس خاصی همه چیز درست در جای خودش قرار گرفته بود. در کیسه را باز کرد عروسکی را بیرون آورد . خانه ساکت بود شاید دختر و خواهرش خواب بودند. به سمت آشپزخانه رفت . کتری را پر آب کرد و بر روی شعل آبی رنگ گاز گذاشت. نگاهش بر روی نامه ای بر روی میز آشپزخانه خشک شد . نامه را خواند و ناگهان از دستش به زمین افتاد. می خواست با تمام قدرت به سمت اتاق دخترش بدود اما توانایی آن را نداشت انگار از چیزی که مطمئن نبود چیست می ترسید .
نبض اش تند می زد . دستش به سمت دستگیره در دراز شد دستانش میلرزید. دستگره در از دستانش گرم تر بودن . نفسش به شماره افتاده بود . از پشت در چند بار دخترش را صدا زد جوابی نشنید . می ترسید در را باز کند . کل نیرویی جسمش را بر روی دستش متمرکز کرد دستگیره را چرخاند...

ماشین آبی رنگ در کنار جاده متوقف شده بود .. مرد از ماشین پیاده شده بود و پیاده به سمت بیراهه کنار جاده در حال حرکت بود.. گامهایش را نامطمئن رو زمین می گذاشت . تلو تلو می خورد گوئی که مست باشد . از دستانش عروسک خرسی که به خون آغشته شده بود بر روی زمین افتاد . قطرات باران بر روی عروسک می خوردند و با خون روی آن یکی می شدند و به سمت زمین سر می خوردند ...

ابر ها ی مشکی پر رنگتر شدند و باران مثل سیلابی از آسمان بر زمین می ریخت.


سهراب سپهری


نام شعر : بي پاسخ
در تاريكي بي آغاز و پايان دري در روشني انتظارم روييد
خودم را در پس در تنها نهادم و به درون رفتم:اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد.
سايه اي در من فرود آمدو همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد.
پس من كجا بودم؟
شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت
و من انعكاسي بودم
كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد
در پايان همه روياها در سايه بهتي فرو مي رفت.
من در پس در تنها مانده بودم.
هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام.
گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود،در گنگي آن ريشه داشت.
آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود؟در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود
و من در تاريكي خوابم برده بود.
در ته خوابم خودم را پيدا كردم و اين هشياري خلوت خوابم را آلود.
آيا اين هشياري خطاي تازه من بود؟در تاريكي بي آغاز و پايان فكري در پس در تنها مانده بودم.
پس من كجا بودم؟حس كردم جايي به بيداري مي رسم.
همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم:آيا من سايه گمشده خطايي نبودم؟
در اتاق بي روزن انعكاسي نوسان داشت.پس من كجا بودم؟
در تاريكي بي آغاز و پايان بهتي در پس در تنها مانده بودم.

تو صیف



توصیف


زنگ در سه بار به صدا در آمد . سکوتی مرموز بر فضای خانه حکم فرما شد .
فضای اتاقش کوچک بود دیوار های اتاق به رنگ آبی نیلی بود . یک تخت چوبی رنگ و رو رفته که معلوم بود مدت زیادی است که رنگ نخورده در گوشه ای از اتاق قرار داشت . یک میز کهنه قهوه ای رنگ درست در کنار تخت بود . بخشی از سقف اتاق ترک برداشته و میله ای از آن بیرون زده بود . لباسها روی زمین پخش بودند . در جای خود غلتی زد دلش نمی خواست که از جایش بلند شود انگار ساعتها بود که نخوابیده بود .خمیازه ای ممتدی کشید.
به بدنش کش و غوسی داد گویی که می خواهد خستگی سه دهه زندگی خود را از تنش به بیرون پرتاب کند. هوایی مرده ای که در سینه اش حبس بودند از شش هایش فرار کردند و با تار های صوتی بر خورد کردند.صٌدای شبیه به ناله خرس از دهانش خارج شدو سکوت اتاق را در هم شکست . فقط صدای تیک تاک ساعت به گوش می رسید . لبخندی از روی سردرگمی ناخواسته بر روی لبانش ظاهر شد. دنداهای زرد و جرم گرفته خود را روی هم فشرد . نیم خیز از جای خود بلند شد . به اطراف نگاهی کرد دلش نمی خواست که بدن گرم خود را که در زیر لحاف قرار داشت وارد هوای سرد کند.اواسط ماه اکتبر بود . ساعت روی دیوار پنج و بسیت دقیقه صبح را نشان می داد. دستهایش را بر روی بالشت خود گذاشت و با تمام قدرت از جای خود به صورت ناگهانی جهشی کرد . ایستاده بود و از بالا اتاق خود را وارسی میکرد . از پنجره اتاق بیرون را نگاه کرد. همه جا تاریک و سفید بود . از دم و بازدمش بخاری بر روی شیشه نقش بست . و منظره بیرون محو شد . پرده اتاق را انداخت و به سمت در خروجی اتاق حرکت کرد . تلو تلو خوران خود را به در رساند در را باز کرد . سالنی کوچک و تاریک پیش روی او بود . وسایل خانه بسیار نامنظم و در هم ریخته در اطراف سالن پخش بودند . سردش شد و باز به اتاق برگشت خم شد و لحاف را از روی تخت برداشت آن را همانند یک شنل بر روی دوش خود پهن کرد دوباره وارد سالن شد . دستش به سمت کلید حرکت کرد و لحظه ای بعد اتاق تاریک با نور ضعیف زرد رنگی روشن شد.دیوارهای سالن یه صورت ناشیانه ای با یک کاغذ دیواری طرح دار که رو آن طرحی از یک گل بطه جقه بود پوشیده شده بود یک کاناپه سه نفره قدیمی در انتهای سالن قرار داشت با یک آباژور در کنار خود که ابهت خاصی به کاناپه قدیمی داده بود. در گوشه ای از اتاق تعدادی مجله بر روی یک میز تلفن قرار داشت . تنها چیزی که نسبت به تمام وسایل سالن فرق داشت شومینه ای بود با گچ بری منظم... روی گچ بری آن رنگ صورتی پاشیده بودند با هیزم های سرخ شده در آن و آتشی که درون شومینه شعله ور بود فضای با اصالتی را به سالن القا می کرد. به سمت در خروجی روانه شد ناگهان در وسط سالن جسم سردی را زیر پای خود لمس کرد پایش را بلند کرد و کم کم نور سالن با یک کاغذ گلاسه که بر روی آن طرحی شبیه طرح بدن یک زن بود برخورد کرد . با کف پای خود کاغذ را به سمت راست سر داد . به راهش ادامه داد . بیرون پوشیده از برف بود و دیگر آسمان ساکت شده بود و هیچ تلاشی برای ادامه بارش نداشت . انگار به خواب عمیقی فر رفته بود . نه بادی می وزید نه برفی می بارید . خانه در کنار جاده پوشیده از برف خیلی تنها بود . و تا شعاع کیلو مترها در اطراف خانه اثری از زندگی متمدن وجود نداشت. از انتهای جاده پر شیبی که از بالای تپه به سمت خانه روانه شده بود .خانه به شکل یک نقطه سیاه در دل سفیدی مشخص بود.جاده پرپیچ از بالای تپه شروع می شد و به سطح صافی ختم می شد که تا چشم کار می کرد این سطح صاف یک دست می نمود.درب خانه باز شد رگه ای از نور بر روی برفهای جلوی در افتاد و تا لب جاده ادامه داشت . سر خود را تا نیم تنه به بیرون آورد به اطراف نگاهی کرد. سایه سکوت بر همه محیط حکفرمایی می کرد. به زمین نگاه کرد . چند پاکت نارنجی رنگ که رو آنها برف اندکی نشسته بود جلوی در خانه افتاده بود . خم شد تا پاکتها را بردارد بخشی از لحاف از روی کتف چپ او رها شد و سوز با شدت خود را به پوست کتف او می کوبید . لرزی بر اندامش افتاد پاکتها را برداشت و درب را بست. هنوز از دهانش بخار خارج می شد و در هوای گرم خانه گم می شد. به سمت شومینه حرکت کرد و بر روی صندلی لهستانی که در جلوی شومینه قرار داشت نشست . پاکت را به زمین انداخت و دستانش را که از شدت سرمای بیرون قرمز شده بودند جلوی شومینه گرفت. به دستان خود خیره شد . گویی که تا کنون هیچ وقت آنها را با این دقت ندیده بود. رگهای دستش زمخت بودند و در زیر پوست نازک و زرد رنگش خود نمایی میکردند . انگشتان کشیده ای داشت با ناخن های بلند و نامرتب بخشی از ناخنهایش کوتاه تر از بقیه بود . همیشه عادت داشت ناخنهایش را بجود. پس گردنی محکمی خورد . اینقدر اون دست کثیفت رو تو دهنت نکن. این را مادرش بهش گفت . دفعه آخرت باشه. با گفتن چشم بغض خود را غورت داد . آرام به سمت اتاقش حرکت کرد . قد نسبتا کوتاهی داشت با چشمان بزرگ سیاه . بینی پهن و گوشتالوی خود را با گوشه آستینش پاک کرد. صدای سوت کتری که با تمام قدرت خود داشت محتویات درون خود را به بیرون پرتاب می کرد باعث شد تا پلک هایش را باز کند . نور ضعیف خورشید از لابلای شبکه های طوری پرده خانه خود را روی کف اتاق پخش
می کرد. شیر گاز را بست . یک فنجان چای به همراه دود سیگار وارد دهانش شدند. تنهایی را در وجود خود لمس می کرد . مدتها بود که با کسی به غیر از پستچی که هر ماه با دو پاکت به خانه می آمد و زود می رفت حرف نزده بود. بر روی صندلی کنار پنجره سالن نشست . چشمانش محو تماشای منظره بیرون بودند. احساس کرد که هوایی داخل سالن کم است . دچار تنگی نفس شده بود . به سختی پنجره چوبی را باز کرد و هوای تازه داخل سالن دوید.

کاش می توانست بر روی این برفها راه برود. بدود غلت بخورد. بر روی آنها شیرجه بزند. اما او سالها بود که پایش را بیرون از درب خانه نگذاشته بود.
همه چی از دانشگاه شروع شد . کاش جراتش رو داشت که به همه چی از جمله ترسش که مثل یک زالو به روحش چسبیده بود غلبه کنه .
کاش بیشتر التماس می کرد...کاش اصلا اون روز از اون کوچه رد نمی شد. چی می شد اگه همه چی رو می گفت... شاید بهتر بود می کشتنش تا ... اینها افکاری بود که به سرعت از روی جاده ذهنش رد می شدند و تو بیراهه خاطراتش گم می شدند.
هوا سرد شده بود شعله شومینه هم دیگه رمقی برای گرم کردن نداشت. پنجره را بست .
شروع کرد تو اتاق قدم زدن . باید راه میرفت . اونقدر که خون توی تمام بدنش بچرخه. تو بدنش احساس کرختی می کرد . نزدیک پونزده سال بود که اینجا بود .
به سمت آینه شکسته ای که در گوشه چپ سالن قرار داشت حرکت کرد. عکسش رو آیینه ظاهر شد . شروع کرد به برنداز کردن خودش. اونطوری هم که فکر میکرد پیر نشده. فقط دو تا چروک به زیر چشم سمت راستش اضافه شده بود . یک مقدارهم گونه هاش برجسته تر شده بودند و پوستش زردتر شده بود .
اما موهاش همنطور بلند و مشکی . هنوز مطمئن بود که زیباست. شانه جلوی آیینه رو برداشت. دندانه های شانه بر رو تارهای موی سیاه پر کلاغی رنگ و بلندش کشیده می شدند. زیر لب شروع به زمزه آهنگی که براش آشنا بودکرد. وفکر میکرد فقط یه باره که این آهنگ رو شنیده. حافظه خوبی داشت. آفرین .تو درسات خیلی سریع پیشرفت می کنی. جمله ای بود که معلم اش بهش گفت . بعد آروم وساییلش از رو میز جمع کرد و داخل کوله نارنجی رنگش ریخت . آروم به سمت درب حرکت کرد . خواست از کلاس بیرون بره که معلم دستش و رو شونه اش گذاشت.
یه سنجاق از جلوی آیینه برداشت و شروع کرد جمع کردن موهای بلندش و همه رو به شکل مرتبی پشت سرش جمع کرد. سنجاق لابلای چند تار موی ضخیم محکم شد.گردن کشیده و بلندی داشت که هر موقع موهاش رو می بست خودش رو نشون می داد. انگشت اشاره اش رو بالا آورد . پوست انگشتش که به خاطر سرما خشک شده بود شروع کرد به سر خوردن رو گردنش و تا شروع شیب سینه اش امتداد پیدا کرد . آیینه از صورتش خالی شد. داشت تو سالن به راه رفتن ادامه می داد. می خواست این انرژی که هر روز صبح توی وجودش بیدار میشه و در تمامی ذرات بدنش نفوذ میکنه رو به خواب عمیقی فرو ببره. یا شایدم می خواست برای همیشه از شرش خلاص شه. احساس کرد که دوست داره تو اتاق بچرخه . سرش رو بالا گرفت . سقف داشت مثل یه فرفره می چرخید و دائم به سرعتش اضافه می شد. چشماش و بست . همه جا تاریک شد. صدای جیغ خفه ای از گلوش در اومد. چشماش رو باز کرد تو جاش بود . صدای خرو پف مادر و خواهر بزرگترش از اتاق بغلی به گوش می رسید یه نفس عمیق کشید. احساس کرد که زیرش خیسه . ترسیده بود بازم جاش و خیس کرده بود .فقط آرزو می کرد که تاصبح خشک شه که مادرش نبینه. پتو رو کنار زد روی تشکش پر خون بود.
انگشتش رو سریع توی دهنش کرد. داغی ظرفی که رو اجاق بود روی انگشتش یه نقطه قرمز به وجود اورده بود . یک دستمال کهنه از روی میز ناهار خوری کوچیکی که وسط آشپز خونه بود برداشت و با هاش ظرف رو گرفت و تو سینک ظرفشوئی پرتش کرد . مقداری از سوپ از توی ظرف روی زمین ریخت . شیر آب رو باز کرد . صدای جلز و ولز با بخار همراه شدن. اشتها نداشت فقط از سر اجبار بود که چیزی می خورد. چون می دونست که آدم فقط یک هفته بدون آب وغذا زنده می مونه . از مرگ نمی ترسید. اما زندگی رو دوست داشت. نوک انگشتش هنوز گز گز می کرد . دلش می خواست به بیرون بره انگشتش و دستش رو و کل وجود رو با برف بپوشونه اما می ترسید. ترسی که پانزده سال بود با هاش زندگی میکرد . نفس می کشید . غذا می خورد . و می خوابید. بارها با این کابوس که بیرون ازخانه می کشنش از خواب پریده بود و تا صبح گوشه ای از اتاق کز می کرد. روزها براش کند شبها براش طولانی سپری می شدن.
به سمت اتاق حرکت کرد . لحظه ای بعد در اتاق. روبروی بوم نقاشی نشسته بود.
قلمو ی باریک روی انبوهی از رنگ مشکی رقصی کرد و بالا آمد و صورتش را بر روی بوم کشید. دستانش به نرمی بر روی بوم در حرکت بودند و می رقصیدند . انگار که ریتم خاصی را در ذهنش تداعی می کردند. رو بوم پرتره ناقصی از یک مرد با موهای جوگندمی و صورتی کشیده و پوستی سبزه رنگ در حال کامل شدن بود.
آهنگ شادی را در زیر لب زمزمه می کرد. صدای موزیک به اوج خود رسیده بود . نورهای زرد . قرمز. نارنجی و سبز در هوا می چرخیدند . نفس نفس زنان خود را به گوشه ای از بار رساند . دیگر توان ایستادن را در پاهای خود نمی دید با تمام سنگینی وزنش بر روی صندلی جلوی بار افتاد . همیشه خوب می رقصید. اما اینبار واقعا خسته بود. چند نفس عمیق کشید . گویی که دوباره انرژی خود را به دست بیاورد لیوان تکیلای که رو میز بود را برداشت. چند لحظه بعد لیوان خالی روی میز فرود آمد. سنگینی نگاهی را بر روی خودش احساس کرد سرش را بالا آورد.
پرتره دیگر داشت به اتمام می رسید . روشنی روز از تاریکی شب داشت شکست می خورد . ابرهای سیاه در دل آسمان آبی می چرخیدند . دانه برفی از ابر جدا شد و با سرعت به پایین آمده و آرام به شیشه خانه برخورد کرد و آب شد.
از جاییش بلند شد سیگاری که تا نزدیکی فیلترش روشن بود را در جا سیگاری له کرد . از کنار شومینه گذشت . پاکتهای نارنجی روی زمین کنار شومینه باز شده بودند. و چند کاغذ گلاسه و مقداری رنگ به همراه یک پاکت سیگار از آن بر روی زمین افتاده بودند. وارد اتاق شد. صدای تیک تاک. ساعت یازده شب را فریاد می زد. آرام لباسش را از تنش جدا کرد. اندامش هنوز زیبا می نمود. لباس پشمی گرمی را از روی زمین برداشت و بر تن کرد. بر روی تخت ولو شد. انگشتان دست و پایش را همزمان چند بار جمع و باز کرد تا کرختی حاصل از سرما از بدنش بیرون رود. پلکهایش سریع بسته شد. انگار که مجبور به خوابیدن است. مژه های بلندش درون هم فرو رفته بودند. نفسش به شماره افتاد.
از داخل کوچه ها صدای تیر اندازی شنیده می شد. با تمام وجودش می دوید. به انتهای کوچه پشت دانشگاهش نزدیک شد. پلاکاردی در دستانش بود که بروی آن نوشته بود : آزادی مطلق. صدای جیغ و فریاد با صدای تیر در هم آمیخته شده بود و هی بلند تر و بلندتر میشد. عقب عقب حرکت کرد. دیوار بن بست انتهای کوچه خود را به بدنش کوبید. چند نفر پلاکارد به دست از جلوی کوچه گذشتند و به خیابان اصلی فرار کردند . ترسیده بود و خود را زیر سایه دیوار بن بست پنهان کرده بود. چند نفر بدون پلاکارد وارد کوچه شدند . انگشتانش را بر روی دیوار می کشید. نفسش را در سینه حبس کرده بود . تمام قدرت و پتانسیلی که در وجودش بود را بکار انداخت و با تمام نیرو شروع به دویدن کرد .کتفش با یکی از آنها برخورد کرد و بر روی زمین افتاد . کتفش درد گرفت . جیغ کوتاهی کشید. بر روی زمین خود را می کشید . نمی دانست چرا توانایی اینکه بایستد را ندارد . از پشت ضربه ای را رو کمر خود احساس کرد. تمام عضلاتش منقبض شدند و تمام بدنش شروع کرد به لرزیدن. نبض شقیقه هایش را می شنید. همه جا تاریک شد. چمانش را باز کرد ساعت دو صبح را اعلام میکرد. به اطراف نگاهی کرد . چشمانش را بستند . همه چیز محو شد. صدای بارش برف از پشت پنجره به گوش می رسید. درب باز شد او ایستاده بود پارچه ای که به دور چشمانش بسته بودند به قدری سفت بود که احساس میکرد پارچه اجازه رسیدن خون به چشمانش را نمی دهد و هر لحظه کور می شود. کف پایش می سوخت. بدنش سرد شده بود و هوا با بدنش تماس مستقیم داشت. او لخت بود. چشمانش را باز کرد سردش شده بود ملافه را محکم دور خو پیچید. نگاهش بر روی ثانیه شمار ساعت دیواری قفل شده بود.ضربه محکمی را بر روی کپل خود احساس کرد . صدای خنده همه جای سالنی که تو اون را پر کرده بود. بوی تند عرق در فضا پیچیده بود. احساس برخورد گرمی با بدنش کرد جیغ کشید . خود را به عقب سر داد دست و پایش بسته شده بودند . ضربه ای با صورتش برخورد کرد . صدای سوت باد در فضای اتاقش می پیچید. حس کرد که انگشتان پایش بی حس هستند. روی پیشانی خود سنگینی جسم سرد فلزی را لمس می کرد. صدای خنده مردها بیشتر می شد. پاهایش از هم باز بودند بر رو لبانش گرمایی را احساس کرد جسم گرمی از لای پاهایش درونش شد . سوخت . جیغ کشید. صدای خنده با صدای سیلی که بر رو صورتش خورد هم آغوش شد.همه بدنش بجز خط اشکی که بر روی گونه اش جاری بود بی حس بی حس بودند.
پارچه از روی چشمانش برداشته شد نور خورشید پشت پلک هایش را گرم میکرد . آرام چشمانش را باز کرد .نور خورشید شلاقی بر روی مردمک سیاه چشمانش زد.همه چیز را تار میدید چند لحظه بعد وضوح اشیا را دریافت.
در وسط خیابان بود. نمی دانست کجاست . اندامش عریان بودند. هیچکس در خیابان نبود.
چند روز بعد در دادگاه به جرم دزدی از بانک .آشوب. رعایت نکردن حقوق شهروندی و قتل سه نفر به منطقه دوری تبعید شد.
کاش به یاد می آورد که چه کسی را کشته بود. کاش در دادگاه می توانست دهانش را باز کند و کلمه ای از آن شب به بیرون پرتاب کند. کاش ....
چشمانش باز شد . فضای سکوت روی کل اتاق نشسته بود. ساعت پنج و پانزده دقیقه را نشان میداد....



(17/4/88) مهراد